و خدایی که در این نزدیکی است...

شعری برای امام زمان

گلایه ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست

 دو چشم بی هنری که بدون تو ، تر نیست

 گلایه ام ز زبانی که بی حیا گشته

 و گوش ها که برای گناه ها کر نیست

 گلایه ام ز محبین مدعی چو من است

 که با زیادی ما، غربت تو کمتر نیست!

 هزار داد زدیم ادعای حب تو را به پیش

 تیغ ولی یک خبر ز حنجر نیست

همیشه بانگ بلا، هر زمان چو کرب و بلاو

اقتدای جوانی مان به اکبر نیست عجیب نیست

چرا پشت پرده ای آقا ز دشمنان

چه بنالی چو دوست یاور نیست

 اگر که غیبتتان گشته است طولانی

 گلایه ام ز دلم هست که بی تو مضطر نیست ...



انتظار

من همچنان در انتظار تو هستم،

 در میانه راه زندگی و در جاده انتظار

بیراهه های زیادی را رفته ام ولی هنوز گم نشده ام .

 به بن بست های زیادی برخوردم ولی هنوز ناامید نشده ام .

در جنگلهای زیادی زخمی شده ام، ولی هنوز از پا نیفتاده ام .

 دستم را به دیواره های راه میگیرم و در تاریکی غیبت‌‍‌، پیش میروم.

 هزاران بار زمین می خورم و دوباره زمین می خورم.

 ولی باز میروم و به امید گرمی حضور تو برمیخیزم و دوباره نرم و آهسته به پیش میروم .

گاهی یک راه را چندین بار دور خود میچرخم و باز میروم و برمی گردم.

و گاهی ساعت ها بی حرکت و ساکن خیره می مانم .

و در این مسیر تنها به خیال تو خوشم.

می دانم هنوز در ابتدای راهم.

جاده زندگی من سنگلاخ است و همیشه تاریک...

 ولی هر از گاهی نوری روشن می شود و راه را نشانم می دهد

و من تنها خسته ام از بی تو بودن از تنهایی و غربت، از انتظار و ....



دل نوشته ای برای مولا

و سالهاست در پس پرده اشک، کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می بینم، سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده، و سالهاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می کشد... ابراهیم بت شکن دوران، فرزند ناجی نوح...! بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بی قرار عرضه دار و مگذار در اقیانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهیم. مهربانم چه قرن ها، چه عصرها و چه جمعه ها که زمان به انتظار آمدنت بر سر راهت به انتظار نشست و تو ای معشوق زیبنده عرش و فرش حتی به ناز نیم نگاهی بر قامت خمیده منتظران دیرینه ات نینداختی. مهربانم دیگر سکوت چشمها شکسته، بغض های نشکفته باز شده، قلبهای بی آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته. عزیزم هر روز بر کوچه های سرد و یخ بسته ظلمت قدم می نهم آنقدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم نما برخاسته، آنقدر زمین سرد است که تنها قدمهای گرم تو یارای آب کردن برفهای زمستان بی بهایش را دارد، مهربانم چشمهایم در این ظلمت نمی بیند، چراغ فروزان راهم بیا...! همین جمعه بیا مهربانم...!



درد دل با امام زمان

جاده های جمکرانی به ناله در آمده اند

 و آفرینش یکصدا تو را می خوانند

که ما را دریاب.

تو را استغاثه می کنند که «این معز الاولیاء... »

 تو را تمنا می کنند که «این الطالب بدم المقتول بکربلاء»،

 بگو ظهورت کی در می یابد وجود خسته ما را...!



شب آرزوها چه شبی است؟

 


ادامه مطلب

 

 

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره

بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یکی بمیره . بعد از مرگش بفهمی که دوستت داشته......!!!



حرف زدن با خدا

مردی گفت: خدایا با من حرف بزن.و پرنده ای شروع به آواز خواندن کرد ولی مرد متوجه نشد،مرد فریاد زد خدایا بامن حرف بزن و رعد وبرقی در آسمان به صدا در آمد ولی مرد نفهمید. مرد به اطراف نگاه کرد و گفت خدایا بگذار ببینمت و ستاره ای پرسو درخشید. مرد متوجه نشد . سپس مرد فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده وزندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.مرد با ناامیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن، و بگذار بدانم که اینجایی. در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد ولی مرد پروانه را با دستانش از خود دور کرد و رفت



درد دل با امام زمان




چندگاهیست وقتی می گویم: «اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن» با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد.
چندگاهیست وقتی می گویم: «صلواتک علیه و علی آبائه» به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم.
چندگاهیست وقتی می گویم: «فی هذه الساعة» دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و فی کل الساعة» دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست.
چندگاهیست وقتی می گویم: «ولیا و حافظا» احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و قائدا و ناصرا» به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و دلیلا و عینا» یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی.
چندگاهیست وقتی می گویم: «حتی تسکنه أرضک طوعا» یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین، من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و تمتعه فیها طویلا» به حال آنانی که در زمان دراز حکومت شیرین تو طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم.
اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم
تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد
هم اشکم بریزد
هم در جست و جویت باشم،
هم سرپرستم باشی،
هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم و
هم احساس کنم خدا در نزدیکی من است
و تو ذخیرۀ خدایی که همیشه با منی...